ماهی مامان
سلام به همه ی دوست جونای خود خودم.
خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟
ما که خیلی خیلی خوبیم.![]()
صبح روز چهار شنبه ساعت 7 حرکت کردیم
و ساعت 10 بود که رسیدیم خونه ی مامان جون.(مامان خودم).
توی راه هم که همش گاو
میدید و کلی ذوق میکرد و دربارشون حرف میزد. 
و یکم استراحت قرار شد ساعت 2 بریم استخر
وااااااااااااااااای که عسل چقدر ذوق داشت.![]()
فداش بشم من انگار بار اولش بود.
عصر همون روز عسل شروع به تب شدید و سرفه کرد.![]()
زودی بردمش دکتر و با چهار تا آمپول و چهار تا شربت برگشتیم خونه. 
طفلک 2 روز چیزی نخورد.خیلی ضعیف شده بود.
تو راه انقدر گریه کرد
که آخر تونستم با یه دفتر باب اسفنجی آرومش کنم.

فردای اون روزم عصری رفتیم براش یه شلوار و سویشرت ناز خریدم.
از وقتی که از خونه اومدیم بیرون همش میگفت من شلوار و لباس قرمز میخوام.
آخرشم تقریبا همون شد.![]()

اینم سویشرت خانم گلم

فداش بشم من نفسمو. مبارکت باشه گل من.
روز شنبه بابایی ما رو رسوند ترمینال و امودیم خونمون.
بابایی برا عسل کلی دفتر و مداد رنگی خریده بود که واقعا دستش درد نکنه. ![]()
عسلی که کلی ذوق کرد و خیلی خوشحال بود.![]()
وقتی هم که رسیدیم خونمون بابا مرتضی
عسل رو سوپرایز کرد. ![]()
یه ظرف غذای کودک با یه عالمه لباس زیر برا عسلی
خریده بود. که من فقط عکس ظرف غذا رو میذارم دیگه.


فداش بشم . الان حالش خیلی خیلی خوبه و لالا کرده.![]()
میخوام بیدارش کنم تا بریم مهد. ![]()
خیلی خیلی دوستت دارم دختر گلم. عاشقانه میپرستمت. ![]()


ماهی مامان
